|
ساقی شب |
|
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد |
شعر ناگفته نه! کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هرچیزوهر کسی را که دوستر بداری حتی اگر که نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند... پس من با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار،دیگر کاری به من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می گزارم... تا روزگار بو نبرد... گفتم که کاری به کار عشق ندارم!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:41 توسط عرفان |
چیستان ما گنهکاری،آری،جرم ما هم عاشقی است آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست،کیست؟ زندگی بی عشق اگر باشد، همان جان کندن است دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟ زندگی بی عشق،اگر باشد،لبی بی خنده است بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست زندگی بی عشق اگر باشد،هبوطی دائم است آنکه عاشق نیست،هم اینجا هم آنجا دوزخی است عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟ تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب بر درودیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:40 توسط عرفان |
سفر ایستگاه قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود ومن چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظاره تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:39 توسط عرفان |