|
ساقی شب |
|
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد |
طرحی برای صلح(1) کودک با گربه هایش در حیاط خانه بازی می کند مادر،کنار چرخ خیاطی آرام رفته در نخ سوزن عطر بخار چای تازه در خانه می پیچد صدای در! -((شاید پدر!))
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 9:8 توسط عرفان |
بی که یوسف باشی از بد بدتر اگر هست این است این که باشی در چاه نابرادر،تنها زندانی زلیخا چوب حراج خورده بازار برده ها البته بی که یوسف باشی! پس بهتر است درز بگیری این پاره پوره پیرهن بی بو و خاصیت را که چشم هیچ چشم به راهی را روشن نمی کند!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:18 توسط عرفان |
فوت و فن عشق پیش بیا،پیش بیا،پیشتر! تا که بگویم غم دل بیشتر دوست ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویشتر دوست تر از آنکه بگویم چقدر بیشتر از بیشتر از بیشتر داغ تو را از همه دارا ترم درد تو را از همه درویشتر هیچ نریزد بجز از نام تو بر رگ من گر بزنی نیشتر فوت و فن عشق به شعرم ببخش تا نشود قافیه اندیشتر
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 13:9 توسط عرفان |
نام گمشده دلم را ورق می زنم به دنبال نامی که گم شد در اوراق زرد و پراکنده این کتاب قدیمی به دنبال نامی که من... -من شعر هایم که من هست و من نیست- به دنبال نامی که تو... -توی آشنا،ناشناس تمام غزلها- به دنبال نامی که او... به دنبال اویی که کو؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:39 توسط عرفان |
دستور زبان عشق دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود:باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد!!!
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 17:11 توسط عرفان |
نمایشگاه انگار حباب را تماشا کردیم یا رقص سراب را تماشا کردیم در پرده نه طرحی و نه تصویری بود تنها خود قاب را تماشا کردیم
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 21:8 توسط عرفان |
شعر ناگفته نه! کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هرچیزوهر کسی را که دوستر بداری حتی اگر که نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند... پس من با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار،دیگر کاری به من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می گزارم... تا روزگار بو نبرد... گفتم که کاری به کار عشق ندارم!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:41 توسط عرفان |
چیستان ما گنهکاری،آری،جرم ما هم عاشقی است آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست،کیست؟ زندگی بی عشق اگر باشد، همان جان کندن است دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟ زندگی بی عشق،اگر باشد،لبی بی خنده است بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست زندگی بی عشق اگر باشد،هبوطی دائم است آنکه عاشق نیست،هم اینجا هم آنجا دوزخی است عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟ تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب بر درودیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:40 توسط عرفان |
سفر ایستگاه قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود ومن چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظاره تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:39 توسط عرفان |
گوش کن صدایم را ... گوش کن صدایم را ولی نشنو!صدا،صدای تلخی است. نگاه کن مرا ولی نبین! نگاه،نگاه ترسناکی است . به رویاهایم بنگر آیا خود را در آن حس می کنی به لحظه های با هم بودن فکر کن آیا می خواهی که دوباره آن را به خاطر آوری؟ به فاصله ها بنگر! آیا این فاصله ها را ازهم جدا خواهند کرد؟به نگرانی من فکر کن! آیا این نگرانی را در خود هم حس می کنی؟عشق را تفسیر کن تا بتوانی با آن زندگی کنی لحظه ها را قدر بدان که ما با آنها زنده ایم و دوست داشته باش تنهائی را چون هر دویمان تنهائیم سکوت را بخواه چون تمام گفتنی ها در آن نهفته است و عشق را طلب کن که در زندگی حکم فرماست و دوست داشته باش زندگی را چون قانون انسانهاست .
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:5 توسط عرفان |